*/ document.write('

  Monday, March 26, 2007

هیچ چیز، هیچ چیز مهم تر از با هم بودن آدمها نیست...
چند ساعتی میشه که از اهواز برگشته ایم. دلم تنگ شده. خیلی. برای همه چیز. برای همه. تصویرهایی جلوی چشمم هستند. حیاط خونه خاله ساره، تصویر در زدن اون شب سادات بعد از پارک، تصویر اتاق آخری با وسایلمون که الان دیگه خالیه، تصویر چای عصرونه تو هال، تصویر شبهای اهواز که با ماشین ازش عبور می کنیم، تصویر خونه مادربزرگ، تصویر عمه و عمو و خاله و مامان و بابا تو ایستگاه برای بدرقه ما... حتی تصویرهای مربوط به بچگی هامون... و تصویرها عجیب زنده اند. انقدر زنده که میتونم پله های خونه مادربزگم رو بالا برم و در بزنم. انقدر زنده، که میتونم سادات رو بغل کنم و محکم فشارش بدم. انقدر زنده که میتونم در هال رو باز کنم و برم تو حیاط و هوای خنک و شرجی رو تا ته ریه هام بالا بکشم... تصویرهای زنده رهام نمی کنن... وعجیب بغضم می گیره... این دلتنگی سالها بود که به سراغم نیومده بود. فکر می کردم "بزرگ شدن"، پیدا کردن دغدغه و دلبستگی و دلمشغولی، باعث شده که تحمل دوری و جدایی برام راحت تر بشه. اما الان فکر می کنم، اتفاقا بزرگ شدن باعث میشه آدم این تجربه رو کسب کنه که هیچ چیزی ارزش باهم بودن آدمها رو نداره. شهر خودت، خونه خودت، دلمشغولی های خودت... اینها همیشه هستند... ولی آدمها و لحظات با هم بودنشون، گذرا و رفتنی اند و این مساله انقدر مهمه که واقعا تعجب آوره که به چه راحتی فراموش میشه و جاش رو به سخت گیری ها و دلخوری ها و سردی های کوچیک و بزرگ و متوسط - و همه سطحی- میده. و نهایتا این احساس، که اونقدر که باید از لحظاتت استفاده نکرده ای، در حالی که می دونستی و می تونستی، و خدا می دونه که چرا فراموش کرده ای. و خدا می دونه که باز هم فرصتی هست یا نه. و اگه باشه دوباره این فراموشی به سراغت میاد، یا نه...
این رو نوشتم تا بعدها بهش رجوع کنم... ای کاش، بهره ی من، بهره ی همه، از این آگاهی فقط حسرت نباشه. کاش خدا یا طبیعت یا تقدیر یا هر چی که هست... به همه ی ما فرصت بده که با این آگاهی، لحظات بهتری بسازیم.
'); /* */ ------>