Friday, March 09, 2007
مثل یه اژدهای آتشین داغم. نفسم به هر کی بگیره می سوزه.
مثل وقتهایی که تب می کنم زیاد گریه می کنم. اما حرارتم پایین نمیاد.
دلم میخواد زانو بزنم روی زمین، صورتم رو بچسبونم به این علفها و گلهای ریزی که از بین سنگفرش بیرون زدهن. ببوسمشون. تنفسشون کنم. چه خنکایی... شاید سبز شدم.');
/*