Tuesday, February 28, 2006
یا من یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه تحننا منه و رحمه...*
خب پروژههای ترم قبل تموم شد و تازه حالا می تونم به ترم جدید لبخند بزنم.
به قول دوستم پارسال این روزها چه حالی داشتیم!
یه همچین سه شنبه شبی، شب کنکور برق بود. چهارشنبه عصر و پنجشبنه صبح و عصر هم آزمون داشتیم.
پارسال این موقع ها، نه بهخاطر کنکور که البته اون هم مزید بر علت بود، بخاطر مختصات فکری ای که داشتم بدجوری بال بال می زدم. روزهای بد بد بد بد... زنهار ازین بیابان... وین راه بی نهایت... روزهای جز وحشت نیفزودن و... الخ! الان که تصور اون وقت ها رو می کنم و این که ممکن بود سالهای سال از اون لابیرنت در نیام...میترسم. هم میترسم هم خوشحال میشم، هم دوباره میترسم که حالا چهطور از عهده ی شکر این نعمت بربیام - که برنمیام- و چطور ناشکری نکنم - که میکنم.
آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهی همی بودم نگون
در دو عالم هم نمی گنجم کنون...
آفرین ها بر تو بادا ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم جدا
گر سر هر موی من گردد زبان...
شکرهای تو نیاید در بیان...
(نمی دونم این منم که دست از سر این شعره بر نمی دارم یا اونه که منو ول نمی کنه!)
* آنکه به کسی که نمی خواندش و نمی شناسدش از روی مهربانی و رحمت میبخشد.');
/*