Wednesday, January 04, 2006
بی حوصله ام. نپرس چرا.
وادارم نکن سعی کنم دلیل پیدا کنم.
اونی که دلیل ها رو می تراشه خوب میدونه که مثل حباب بیهوده و واهی و ناپایدارن.
بایدِ بودنت رو باش... هی نگو سفر!
از روزی که این پایین بارون اومد و اون بالا کوهها برفی شدند هوس کوه تنها کردهم.
دوست داشتم شب می رفتم کوه.
تو اون تاریکی، که مثل کوری من بی انتهاست... یه نقطه سیاه تو تاریکی بهت میگه که چقدر دلتنگ توست. و چقدر خسته است از اینکه توی این شهر، این شهرِبازی، شهر بدون افق و آسمون و طلوع و غروب، کورانه دنبال تو بگرده و مدام این ترس به وجودش چنگ بزنه که نکنه من هم دارم بازی می کنم و نمی فهمم؟...
ولی... خوشحالم که دلتنگم. و این اصلا تناقض نیست.');
/*